تبليغاتX

بسم الله الرحمن الرحیم اللّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَفی کُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْکِنَهُ أَرْضَک َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً آمین یا رب العالمین

روز گار طلایی
روز گار طلایی
 
قالب وبلاگ
 

 

                             http://s2.picofile.com/file/7163333010/emamzaman.jpg

جز او به هیچ واقعه ای دل نبسته ایم / موعود جمعه، جمعه موعود می رسد . . .

 

جمعه یعنی یک غروب وعده دار /  وعده ترمیم قلب یاس زار

جمعه یعنی مادر چشم انتظار / درهوای دیدن روی نگار

جمعه یعنی یک سماء دلواپسی / می شود مولا به داد ما رسی . . . ؟

 

التماس دعا ...

 

 

 

 

 

 

[ پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 13:41 ] [ سلطانیان ] [ ]
 

 


معلم پای تخته داد می زد 
صورتش از خشم گلگون بود 
و دستانش به زیر پوششی از گردپنهان بود 
ولی ‌آخر کلاسی ها 
لواشک بین خود تقسیم می کردند 
وان یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد 
دلم می سوخت برای آنکه بی خود، های و هو می کرد

و با آن شور بی پایان 
تساوی های جبری رانشان می داد 
معلم باخطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک غمگین بود 
تساوی را چنین بنوشت 
یک با یک برابر هست 
از میان جمع شاگردان یکی برخاست 
همیشه یک نفر باید به پا خیزد 
به آرامی سخن سر داد 
تساوی اشتباهی فاحش و محض است 
معلم
مات بر جا ماند !
و او پرسید 
اگر یک فرد انسان واحد یک بود آیا باز
یک با یک برابر بود ؟

سکوت مدهوشی بود و سوالی سخت 
معلم خشمگین فریاد زد !
آری برابر بود.
و او با پوزخندی گفت :
اگر یک فرد انسان واحد یک بود 
آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود ؟
وانکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود ؟
اگر یک فرد انسان واحد یک بود 
آن که صورت نقره گون چون قرص مه می داشت بالا بود ؟
وان سیه چرده که می نالید پایین بود ؟
اگریک فرد انسان واحد یک بود 
این تساوی زیر و رو می شد 
حال می پرسم 
یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفت خواران 
از کجا آماده می گردید ؟
یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد ؟
یک اگر با یک برابر بود 
پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟
یا که زیر ضربت شلاق له می گشت ؟
یک اگر با یک برابر بود 
پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد ؟

معلم ناله آسا گفت  :
بچه ها در جزوه های خویش بنویسید:

یک با یک برابر نیست ...

 

 

[ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 22:18 ] [ سلطانیان ] [ ]
 

 

 

 

 

[ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ] [ 11:30 ] [ سلطانیان ] [ ]
 

 

کوچه های قدیمی را باریک می ساختند تا آدم هابه هم نزدیکتر شوند حتی در یک گذر کوچک

اما ...

اکنون چقدر آواره ایم

در این همه اتوبان سرد !

[ دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 ] [ 23:15 ] [ سلطانیان ] [ ]
 

 

 

دلم گرم خداوندیست

که با دستان من

گندم برای یا کریم خانه می ریزد  !

چه بخشنده خدای عاشقی دارم

که می خواند مرا با آنکه می داند

گنهکارم  !

دلم گرم است ، می دانم بدون لطف او

تنهای تنهایم

برایت من

خدا را آرزو دارم .

 

[ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ] [ 22:55 ] [ سلطانیان ] [ ]

 

 

من که تسبیح نبودم ، تو مرا چرخاندی


مشت به مهره ی تنهایی من پیچاندی


مُهر دستان تو دنبال دعایی می گشت


بارها دور زدی ذهن مرا گرداندی


ذکرها گفتی و بر گفته ی خودخندیدی ...


از همین نغمه ی تاریک مرا ترساندی


بر لبت نام خدا بود ، خدا شاهد ماست ...


بر لبت نام خدا بود و مرا رقصاندی


دست ویرانگر تو عادت چرخیدن داشت !


عادتت را به غلط چرخه ی ایمان خواندی


قلب صدپاره ی من مهره ی صددانه نبود


تو ولی گشتی و این گمشده را لرزاندی ...


جمع کن :  رشته ی ایمان دلم پاره شده ست .


من که تسبیح نبودم ،


تو چرا چرخاندی ؟

[ یکشنبه دهم اردیبهشت 1391 ] [ 23:7 ] [ سلطانیان ] [ ]
 

 

دیروز...

باز باران با ترانه با گوهرهای فراوان می خورد بر بام خانه...

واما امروز ...

باز باران بی ترانه...

باز باران با تمام بی کسی های شبانه...

می خورد برقلب تنها...

می چکدبر فرش خانه...

بازمی اید

صدای چک چک غم...

باز ماتم  به پشت شیشه ی تنهایی افتاده ...

نمی دا نم...

نمی فهمم کجای قطره های بی کسی زیباست؟

 نمی فهمم چرا مردم نمی فهمند که ان کودک ...

که زیرضربه شلاق باران سخت می لرزد...

کجای ذلتش زیباست؟!

 

[ یکشنبه دهم اردیبهشت 1391 ] [ 23:0 ] [ سلطانیان ] [ ]
 

 

خسته ام از این کویر،این کویر کور و پیر

این هبوط بی دلیل،این سقوط نا گزیر

آسمان بی هدف،باد های بی طرف

ابر های سر به را ه ، بید های سر به زیر

ای نظاره شگفت،ای نگاه ناگهان!

ای هماره در نظر،ای هنوز بی نظیر!

آیه آیه ات صریح،سوره سوره ات فصیح!

مثل خطی از هبوط،مثل سطری از کویر

مثل شعر ناگهان،مثل گریه بی امان

مثل لحظه های وحی،اجتناب نا پذیر

ای مسافر غریب،در دیار خویشتن

با تو آشنا شدم،با تو در همین مسیر

از کویر سوت و کور،تا مرا صدا زدی

دیدمت ولی چه دور،دیدمت ولی چه دیر!

این تویی در آن طرف،پشت میله ها رها

این منم در این طرف،پشت میله ها اسیر

دست خسته مرا،مثل کودکی بگیر

با خودت مرا ببر،خسته ام از این کویر!

[ جمعه هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 15:10 ] [ سلطانیان ] [ ]
 

 

بر آرد روزگار از روزگار من دمار

من چو غواصی که ناگه رفته در کام نهنگ

یا کسی کو خود زده ناگه به آبی بی گدار

تیره طوفانی که گر بر کوهساران بگذرد

باز نگذارد به جز خاکستری از کوهسار

غرقه غرقاب و دارم دست و پایی می زنم

بی فروغ از هر کران و نا امید از هر کنار

گه به جانم آتش تحمیلِِ تصمیم و رضاست

گه به مغزم برق فکر انتقام و انتحار

سر فکندم پیش و رفتم رو به سوی سر نوشت

ورد آهم دم به دم ای روزگار ای روزگار

تاج عشق آری ؟  به خاکستر نشینان می دهند

هر گدای عشق را حافظ نخواند شهریار

 

  

 

[ پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 11:32 ] [ سلطانیان ] [ ]

 

 

تو شاهکار خالقی

تحقیر را باور نکن

بر روی بوم زندگی

هر چیز می خواهی بکش

زیبا و زشتش پای توست

تقدیر را باور نکن

تصویر اگر زیبا نبود

نقاش خوبی نیستی

از نو دوباره رسم کن

تصویر را باور نکن

خالق تو را شاد آفرید

آزاد آزاد آفرید

پرواز کن تا آرزو

زنجیر را باور نکن

 

[ سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 11:32 ] [ سلطانیان ] [ ]
 

 

امام صادق عليه السلام مي‌فرمايند:


«گاهى انسان گناه مى کند و از اعمال نيکى همچون نماز شب باز ميماند ( بدانيد ) کار بد در فناى انسان از کارد در گوشت سريعتر اثر مى‌کند»

[ پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391 ] [ 9:5 ] [ سلطانیان ] [ ]
 

 

 

خدای من !

برناتوانی خویش اقرار دارم

مهربان ترین !

بر فقر و نداری خود معترم

پروردگار من !

بر گناهان و اشتباهاتم شرمگینم و بخششت را می طلبم .

همه ی دار و ندار من!

چوبی که برای تمام اشتباهاتم بر قلب و روح و جانم می زنی را عاشقانه با همه ی دردهایش می پذیرم و برایم شیرین است و بر این زدنت شکر می کنم .

شکر می کنم که هنوز هم مرا بنده ات می دانی , شکر می کنم که هنوز هم دوستم داری و تنبیهم می کنی تا من هم بدانم و باور کنم که دوستم داری , چرا که خوب می دانم اگر دوستم نداشته باشی رهایم می کنی.

می زنی تا به یادم بماند خطاهای حال وگذشته را

تاخط قرمزی بکشم دور خطاهای آینده را .

تا بدانم آینه ای از وجودم را در برابرم گذاشته ای که حتی اشتباهات کودکی ام را برایم به نمایش خواهد گذاشت .

معبود من !

 برتمامی آنچه با من می کنی تو را شکر و سپاس می گویم چرا که نشانم می دهی من نیازمند ترین موجود به تو هستم و تو هنوز هم مرا با همه ی اشتباهاتم دوست داری حتی اگر مرا اینگونه نپسندی اما  مرا , همین وجودی که هستم را , بازهم دوست داری .

یا اله العالمین !

 دست های نیازمندم را بگیر که هر بار بر زمین می افتم بیشتر از قبل محتاج یاری ات می گردم .

یا لطیف !

 دست های مهربانت را , نگاه عاشقانه ات را , مهر خداوندی ات را, راهنمایی های دلسوزانه ات را , تشویق و تنبیه های همیشگی ات را می طلبم برای خودم , برای دوستانم , برای خانواده و پاره های تنم !

لحظه ای هم رهایمان مکن که بی تو پیچیده در عدمیم و با تو ماندگار در ابد.

امروز بین بنده هایت دلتنگ ترو دل شکسته تر و خسته جان تراز من هم داشتی ؟

پس به شکسته دل ترین آنها قسم دل هایمان را دریاب !

 

آمین ...

 

[ پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391 ] [ 9:4 ] [ سلطانیان ] [ ]
 

 

یه بچه ی کلاس اولی بود ، با معلم خودش در رابطه با درس بابا مشکل داشت .

...............

..............

...................

 

صدای ناز می آید

صدای کودک پرواز می آید

صدای رد پای کوچه های عشق پیدا شد

معلم در کلاس درس حاضر شد

یکی از بچه ها از قلب خود فریاد زد:

برپا ...

همه برپا ...

چه برپایی شده بر پا

 

معلم نشأتی دارد

معلم علم را در قلب می کارد

معلم گفته ها دارد

 

یکی از بچه های آن کلاس درس گفتا

بچه ها بر جا

 

معلم گفت :

فرزندم بفرما

جان من بنشین

چه درسی ؟

فارسی داریم ؟

کتاب فارسی بردار

آب و آب را دیگر نمی خوانیم

بزن یک صفحه از این زندگانی را

ورق ها یک به یک روشد

 

معلم گفت :

فرزندم

ببین بابا

بخوان بابا

بدان بابا

عزیزم این یکی بابا

پسر جان آن یکی بابا

همه صفحه پُر از بابا

ندارد فرق این بابا و آن بابا

 

بگو آب و بگو بابا

بگو نان و بگو بابا

اگر بخشش کنی با می شود " بابا "

اگر نصفش کنی با می شود " بابا "

 

تمام بچه ها ساکت

نفس ها حبس در سینه

و قلبی همچو آیینه

 

یکی از بچه های کوچه ی  بن بست

که میزش جای آخر هست

و همچون نی فقط " نا " داشت

به قلبش یک معما داشت

سوال از دست بابا داشت

نگاهش سوخته از درد

لبانش زرد

ندارد گوییا هم درد

فقط نا داشت

و انگشت اشاره او

سوال از دست بابا داشت

سوال از دست بابای زمان دارد

تو گویی دردهایی بر زبان دارد

 

صدای کودک اندیشه می آید

صدای بی ستون ، فرهاد یا شیرین

صدای تیشه می آید

صدای شیرها از بیشه می آید

 

معلم گفت :

فرزندم

سوالت چیست ؟

بگفتا آن پسر

آقا اجازه

این یکی بابا و آن بابا یکی هستند

معلم گفت :

آری جان من

بابا همان باباست

 

پسر آهی کشید و اشک او در چشم پیدا شد

معلم گفت :

فرزندم بیا اینجا

چرا اشکت روان گشته

پسر با بغض گفت :

این درس را دیگر نمی خوانم

معلم گفت :

فرزندم چرا جانم

مگر این درس سنگین است ؟

پسر با گریه گفت :

این درس رنگین است ..

دو تا بابا ، یکی بابا !

تو می گویی که این بابا و آن بابا یکی هستند ؟

چرا بابای من نالان و غمگین است

ولی بابای آرش شاد و خوشحال است

تو می گویی که این بابا و آن بابا یکی هستند ؟

چرا بابای آرش میوه از بازار می گیرد

چرا فرزند خود را سخت در آغوش می گیرد

ولی بابای من هردم

زغال از کار می گیرد

چرا بابا مرا یکدم به آغوشش نمی گیرد

چرا بابای آرش صورتش قرمز

ولی بابای من تار است

چرا بابای آرش بچه هایش را همیشه دوست می دارد

ولی بابای من

شلاق را بر پیکر مادر

به زور و ظلم می کارد

تو می گویی که این بابا و آن بابا یکی هستند ؟

چرا بابا مرا یکدم نمی بوسد

چرا بابای من هروز می پوسد

چرا در خانه ی آرش گل و زیتون فراوان است

ولی در خانه ی ما اشک و خون دل به جریان است

تو می گویی که این بابا و آن بابا یکی هستند ؟

چرا بابا ی من با زندگی قهر است ؟

 

معلم صورتش زرد و لبانش خشک گردیدن

به روی گونه اش اشکی زدل برخاست

چو گوهر روی دفتر ریخت

معلم روی دفتر عشق را می ریخت

ویک بابا زاشک آن معلم پاک شد

از دفتر مشقش

بگفتا

دانش آموزان بس است دیگر

یکی بابا در این درس است

وآن بابای دیگر نیست

پاکن را بگیرید ای عزیزانم

یکی را پاک کردند

ومعلم گفت :

جای آن یکی بابا

خدا را در ورق بنویس

و خواند آن روز

خدا بابا

تمام بچه ها گفتند :

 

خدا بابا

 

 

 

 

 

 

[ پنجشنبه هفدهم فروردین 1391 ] [ 13:11 ] [ سلطانیان ] [ ]
 

 

به نام مادری که زندگیمه ...

 

 

 

 

به نام بهترین کسی که  دارم

به نام اونکه عشقه بچگیمه

به نام اولین اسمی که گفتم

به نام مادری که زندگیمه

دلم میخاد دستاتو ببوسم

آخه هیچکی مثل تو خاستنی نیست

آخه هی چی برا ی  من تو دنیا

مثل دستای تو بوسیدنی نیست

اگه آغوشتو محکم گرفتم

دارم از بی کسی ها دور میشم

نفسهاتو تو آغوشم رها کن

من از بوئیدنت مغرور میشم

من اونقدر عاشقت هستم که تنها

فقط دنیا رو با تو دوست دارم

تو هر جایی از این دنیا که باشی

صدای خنده هاتو دوست  دارم

هنوزم تو خونه اگه تو باشی پیشم

روپاهات میخابم دوباره بچه میشم

تو دستات یه حسه آسمونی اسیره

رو موهام دست بکش

بزار خابم بگیره

 

 

 

تقدیم به مادران  عزیز ایران زمین

 

 

[ دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390 ] [ 18:18 ] [ سلطانیان ] [ ]
 

 

خداحافظ گل لادن

تموم عاشقا باختن

ببین هم گریه هام از عشق

چه زندونی برام ساختن

خداحافظ گل پونه

گل تنهای بی خونه

لالایی ها

دیگه خوابی

به چشمونم نمی شونه

یکی با چشمای نازش

دل کوچیکمو لرزوند

یکی با دست ناپاکش

گلای باغچمو سوزوند

تو این شبهای تو درتو

خداحافظ گل شب بو

هنوز آوار تنهایی

داره می باره از هرسو

خداحافظ گل مریم

گل مظلوم پر دردم

نشد با این تن زخمی

به آغوش تو برگردم

نشد تا بغض چشماتو

به خواب قصه بسپارم

از این فصل سکوت شب

غم بارون و  بردارم

نمی دونی چه دلتنگم

از این خواب زمستونی

تو که بیدار بیداری

بگو از شب چی می دونی ؟

تو این رویای سردرگم

خداحافظ گل گندم

تو هم بازیچه ای بودی

تو دست سرد این مردم

خداحافظ گل پونه

که بارونی نمی تونه

طلسم بغض و بردارم

از این پاییز دیونه

 

  فروغ فرخزاد ...

[ چهارشنبه هفدهم اسفند 1390 ] [ 23:17 ] [ سلطانیان ] [ ]
 

 

 

 

خدا حافظ برای تو چه آسان بود

 

برای من ولی این رفتن جان بود

 

 

فروغ فرخزاد  ....

[ چهارشنبه هفدهم اسفند 1390 ] [ 12:33 ] [ سلطانیان ] [ ]
 

 

آينه نيز حيله و تزوير مي کند
نقشي به باب ميل تو تصوير مي کند
حتي در اين زمان ببين رنگ لاله ها
با اقتضاي حادثه تغيير مي کند
تيغي دو دم که در کف دست دو رنگي است
کار هزار دشنه و شمشير مي کند
مکر خضاب چاره ي موي سپيد نيست
رنگي به روي برف چه تاثير مي کند
اندازه ي دهان بشر نيست حرف عشق
اين لقمه در گلوي فلک گير مي کند
مي دانم عاقبت،غم بار جداييت
حتي به قاب عکس مرا پير مي کند

[ چهارشنبه هفدهم اسفند 1390 ] [ 11:52 ] [ سلطانیان ] [ ]
 

 

اصلا قرار نیست که سرخم بیاورم

حالا که سهم من نشدی کم بیاورم

دیشب تمام شهر تو را پرسه میزدم

تا روی زخمهای تو مرهم بیاورم

میخواستم که چشم تو را شاعری کنم

امّا نشد که شعر مجسم بیاورم

دستم نمی رسد به خودت کاش لااقل

می شد تو را دوباره به شعرم بیاورم

یادت که هست پای قراری که هیچ وقت...

میخواستم برای تو مریم بیاورم؟

حتی قرار بود که من ابر باشم و

باران عاشقانه ی نم نم بیاورم

کلّی قرار با تو ولی بی قرار من

اصلا بعید نیست که کم هم بیاورم

اما همیشه ترسم از این است? مردنم

باعث شود به زندگیت غم بیاورم

حوّای من تو باشی اگر? قول میدهم

عمراً دوباره رو به جهنّم بیاورم

خود را عوض کنم و برایت به هر طریق

از زیر سنگ هم شده? آدم بیاورم

بگذار تا خلاصه کنم? دوست دارمت

یا باز هم بهانه ی محکم بیاورم

[ چهارشنبه هفدهم اسفند 1390 ] [ 11:51 ] [ سلطانیان ] [ ]

 

 

حلول عید سبز حضورت را

 

از دیار دور دوستی ها

 

آشنایی ها

 

باور کنم آیا ؟

 

پهنای تپنده و داغ سینه ترا

 

که به وسعت خواهش سرکش من است

 

ای رویا !

 

باور کنم آیا ؟

 

بی کرانه ترین موج نگاهت را

 

که با خویشتنم سرود رهایی می سراید

 

یا سخای کرامت

 

حرفها و دستهایت را

 

باور کنم آیا ؟

 

 

ویا که رفتنت را  ...

 

باور کنم آیا ؟

 

شاعر   :  ا . آزرم

[ سه شنبه نهم اسفند 1390 ] [ 23:49 ] [ سلطانیان ] [ ]
 

 

کوه را فاصله کردند

تا شاید نگاه ما به هم نرسد

ولی رسید

دریا را فاصله کردند

تا دستهای ما به هم نرسد

ولی رسید

جنگل و تالاب را فاصله کردند

تا صدای ما به هم نرسد

ولی رسید

در این به هم رسیده گی

 

ای عزیز !

 

چرا خویشتن را بهانه می سازی ؟

 

ا . آزرم

[ سه شنبه نهم اسفند 1390 ] [ 23:39 ] [ سلطانیان ] [ ]
 

 

 

باغبانی پیرم که غیر از گلها

از همه دلگیرم

کوله ام غرق غم است

آدم خوب کم است

عده ای بی خبرند

عده ای کور و کرند

و گروهی پکرند

دلم از این همه بد می گرید

و چه خوب که آدمی می میرد ..

[ شنبه ششم اسفند 1390 ] [ 17:32 ] [ سلطانیان ] [ ]

 

به چشمی اعتماد کن که به جای صورت به سیرت تو می نگرد

به دلی دل بسپار که جای خالی را برایت داشته باشد

و دستی را بپذیر که باز شدن را بهتر از مشت شدن بلد است

 

 

[ پنجشنبه چهارم اسفند 1390 ] [ 22:38 ] [ سلطانیان ] [ ]
 

 

 

سرابه رد پای تو

کجای جاده پیدا شد

کجا دستاتو گم کردم

که پایان من اینجا شد

کجای قصه خوابیدی

که من تو گریه بیدارم

که هرشب هُرم دستاتو

به آغوشم بدهکارم

تو با دلتنگیای من

تو با این جاده هم دستی

تظاهر کن ازم دوری

تظاهر می کنم هستی

تو آهنگ سکوت تو

به دنبال یه تسکینم

صدایی تو جهادم نیست

فقط اسیر میبینم

یه حسی از تو در من هست

که میدونم تو رو دارم

واسه برگشتنت هرشب

درا رو باز میزارم ...

[ یکشنبه سی ام بهمن 1390 ] [ 22:17 ] [ سلطانیان ] [ ]
 

 

 

خودکشی بهشت است  وقتی زندگی برایت جهنم

باشد .

[ یکشنبه سی ام بهمن 1390 ] [ 10:14 ] [ سلطانیان ] [ ]
 

 

یک شبی مجنون نمازش را شکست

بی وضو در کوچه  ی  لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود

فارغ از جام الستش کرده بود

گفت یارب از چه خوارم کرده ای

بر صلیب عشق دارم کرده ای

خسته ام زین عشق دل خونم نکن

من که مجنونم تو مجنونم نکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم

این تو و لیلای تو ... منم نیستم

گفت ای دیوانه لیلایت منم

در رگ پنهان و پیدایت منم

سالها باجور لیلی ساختی

من کنارت بودم و نشناختی

[ پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390 ] [ 10:13 ] [ سلطانیان ] [ ]

عیدتان مبارک  

[ پنجشنبه بیستم بهمن 1390 ] [ 20:48 ] [ سلطانیان ] [ ]

ای عشق مدد کن که به سامان برسیم

چون مزرعه تشنه به باران برسیم

یا من برسم به یار یا یار به من

یا هردو بمیریم به پایان برسیم

[ سه شنبه هجدهم بهمن 1390 ] [ 20:36 ] [ سلطانیان ] [ ]

 

 

چي مي شه مي نويسم آدما رو دوس ندارم

خودمو ، اونا رو ، حتي شما رو دوس ندارم

ديگه از دلم گذشته عاشق آسي بشم

اون دوست دارماي بي هوا رو دوس ندارم

يادمه يه وقت جونم سر عاشقي مي رفت

ديگه حتي فكر اون لحظه ها رو دوس ندارم

سر نوشت و سفر و خيانت و پشيموني

حق دارم بگم آه هيچكدوما رو دوس ندارم

نه غريبه لطفي کرد ، نه آشنا خيري رسوند

هيچ کدوم   غريبه و آشنا رو دوس ندارم

کفره اما مي نويسم ، دعا فايده اي نداشت

من دعا نمي کنم ، نه ، دعا رو دوس ندارم

بچه بوديم چي مي شد بچه مي مونديم هميشه

گرچه من خيلي بدم بچه ها رو دوس ندارم

يه زموني يه صدا وجودمو تكون مي داد

باورش سخته ولي اون صدا رو دوس ندارم

التماس سرخ سيبا ديگه معني نداره

سيبا مال عاشقاس ، من سيبا رو دوس ندارم

ديگه دستي نمي خوام که  کنج دستام بشينه

همه چي سرده ، مي لرزه ، گرما رو دوس ندارم

چرا من دلواپس شمعدوني باشم ، تو غروب ؟

ديگه نه گلا رو نه گلدونا رو دوس ندارم

وفا حرفه ، مهربوني قحطيه ، عشقم بلاس

ديگه بي وفام ، عجب نيس ، وفا رو دوس ندارم

صحبت چشماي روشنش يه عمري منو کشت

ولي نه هرگز ديگه اون چشا رو دوس ندارم

با خودم قرار گذاشتم سراغ دلم نرم

با دلت بري خطاست ، من خطا رو دوس ندارم

وقتي آه عاشق بودم ، بلا چه طعم خوشي داشت

حالا آه رها شدم ، پس بلا رو دوس ندارم

يعني چي دوست دارم ، بي تو مي ميرم ، عزيزم

نمي دونم چرا اين جمله ها رو دوس ندارم

بايد آدم بشينه راس راسي زندگي کنه

آدماي عاشق و مبتلا رو دوس ندارم

خدا ...  هر چي سر رام بود طعم خوشبختي نداشت

نمي شه آخه بگم آه خدا رو دوس ندارم

ولي بنده هات نساختن با دلم تك تكشون

اينكه جرمي نداره بنده ها رو دوس ندارم

خورشيد و ستاره رو ، مهتاب و آسمونا رو

ساحل و موج بلند دريا رو دوس ندارم

همه عمرم توي سوختن واسه پروانه گذشت

ولي بي رحمم و حتي شمعا رو دوس ندارم

مي دوي مي شكننت ، نمي خوانت ، نمي رسي

من به کي بگم آه اين قانونا رو دوس ندارم

زندگي رو شونه هام سنگيني مي کنه عجيب

پس گناه من چيه آه دنيا رو دوس ندارم

دو سه سالي بود به عشق روياهام زنده بودم

ديگه حتي رسيدن تو رؤيا رو دوس ندارم

دلمو همه زدن يا بد مي شن يا آه بدن

خودمم بدم  و ليكن  بدار و دوس ندارم

به جاي اين همه حرفا چونكه باور بكنيد

بذاريد بگم آه ديگه ، زيبا رو دوس ندارم

 

 

مریم حیدر زاده ..

[ سه شنبه هجدهم بهمن 1390 ] [ 20:25 ] [ سلطانیان ] [ ]
بنویسید به دیوار سکوت که محبت سرمایه هر انسان است 

حرف بد وسوسه شیطان است

و بدانید که فردا دیر است و اگر غصه بیاید امروز تا همیشه دلتان در گیر است

 پس بسازید رهی را که کنون تا ابد سوی صداقت باز است

[ دوشنبه دهم بهمن 1390 ] [ 21:26 ] [ سلطانیان ] [ ]
 

 

 سکوت از کوچه لبریز است


صدایم خیس و بارانی است


نمی دانم چرا در قلب من


پاییز طولانی است ...

[ جمعه سی ام دی 1390 ] [ 17:39 ] [ سلطانیان ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ
امکانات وب